کیانا دو دو

کیانای کلاس اولی

کیانا جون امسال رفت کلاس اول. روز ٢٦ شهریور جشن شکوفه هاشون بود. بهش خوش گذشت. کلاس بندی شدند. دوست هم  پیدا کرد. چیزی که اونجا دیدم این بود که کیانا از ٤ تا پله که مربوط به قسمت جلوی صف بچه ها بود و برنامه اجرا میکردند میرفت  بالا و از اون بالا میپرید پایین و اونقدر اینکارو کرد تا زانوش به زمین خورد و پاش خون اومد. خوب ولی شلوارش روز جشن پاره نشد.   روز ٤ مهر اولین روزی بود که کلاس اولیها میرفتن مدرسه. کیانا خوشحال بود . دوستش هم اسمش ساحل بود . . خوراکی زیادی نخورده بود.معلمش گفت دستشویی زیاد رفت . آب زیاد میخوره. ظهر که برگشت دیدم آب معدنی که من صبح بهش داده بودم ببره و نصفه اب داشته ، هن...
6 مهر 1390

ذهن بچه ها

چند وقتيه كه كيانا خيلي دلش هواي يه خواهر يا برادر كرده. مرتب به من ميگه مامان من برم مدرسه برام يه خواهر 6 ساله مياري؟؟؟؟؟ نكته جالبش اينه كه فكر ميكنه براي اينكه من براش خواهر يا برادر بيارم بايد دوباره با يه نفر ديگه ازدواج كنم . دور از چشم باباش....... امان از ذهن كوچك بچه ها ...
9 خرداد 1390

لالا کوچولو

ماجرای لالا کوچولو از اون ماجراهاییه که ممکنه برای هر بچه ای وجود داشته باشه و اون مهر و علاقه خاص بچه ها و وابستگی اونا به یه شی مانند لباس ، عروسک، پتو ، لحاف و مانند اینا   کیانا هم از همون بچگی یه بالش کوچولو نیم دایره ای شکل داشته که خودش اسمشو گذاشته : لالا کوچولو این لالا کوچولو پسر کیاناست.قبلا یک سالش بوده. چین چین دور رو بالشیش هم موهای لالا کوچولوست. این لالا کوچولو نوه منه. بعله ما تو این سن و سال با یه بچه تقریبا 6 ساله شدیم مامان بزرگ و خداییش من نکات تربیتی زیادیو تو این رفتار یاد گرفتم   بر اساس گفتار کیانا ما یه خانواده 4 نفری هستیم: مامانی ، بابایی ، کیانا و لالا کوچولو من شبا بای...
29 ارديبهشت 1390

ماجرای کیانا دو دو - عنوان وبلاگ

کیانا از زمانی که خیلی کوچولو بود و هنوز نمیتونست حرف بزنه بعضی چیزا رو با دست و پانتومیم نشون میداد. از جمله هر وقت آب میخورد با دستش یه بند انگشت کوچیکشو نشون میداد. خوب این یعنی که دوباره اب بده تا مدتها این به معنی دوباره انجام دادن کاری بود وقتی زبون باز کرد و حرف زد میگفت : آب بعد از اینکه آب میخورد باز هم میگفت : دو دو ( با دستش هم همون بند انگشت کوچیکشو نشون میداد) بعد که مهد رفت مربیش با خنده همیشه میگفت  این منو کشته با دودو، هروقت بهش اب میدم حتی خیلی هم براش اب بریزم ، باز باید دودو اب بدم. الان که کیانا نزدیک به ٦ سالش شده نصف شبا که اب میخواد من با خواب الودگی میرم براش اب میبرم بعد ت...
29 ارديبهشت 1390

ماجرای خرید دامن

سلام. من تازه این وبلاگو راه اندازی کردم میخوام از کیانای 5 سال و نیم بگم از خاطرات گذشته از اتفاقات هر روزش ،شیرین کاریهاش ، صحبتها و کاراش... امشب رفته بودیم براش لباس بخریم فروشگاه سها از یه دامن خوشش اومد که 2 رنگ داشت میخواست جفتشو بخره بهش گفتم از یه مدل دو تا نخر برات یه مدل دیگه هم میخرم یک آن مثل آدم گنده های حق بجانب رفت سمت اقای فروشنده و بلند بلند گفت: آقا آقا   آقای فروشنده (اینجا بود که من دیدم کلی آدم هم سمت کیانا برگشتن و دارن نگاهش میکنن) آقاهه گفت : بعله دخترم -ببخشید اقا ، ( با صدای لوسی تو گلویی ) مامان من از این دامن 2 تا برام نمیخره ، میگه یکیشو انتخاب کن ، من ...
29 ارديبهشت 1390
1